به خوشگلی صحرا ...
گل های باران خورده یخ بسته اند !
روخ من سخره شده ...
تا شاید آدم ها
به این بهانه که دلقکی دیده باشند
لبخندکی تحویلم دهند !
از عشق امید آن داشتم که لحظه ای
به احترام بودن من
سکوت کند ...
اما دریغ!
قصه شده ایم
کنار چهارراه حادثه
آنجا که عشق سلاخی میکنند ...
روزها در هجمه ی هیاهوی آدمها
و شبها به حرمت چشمان بیدارت
ثانیه میشوند
و من اینجا گم میشوم
بی آنکه خدا را صدا کنم ...
من امشب انگار روزهاست بریده ام
آری به آخر آیه های عاشقانه رسیده ام
من امشب به حرمت عشق پاک آدمها
خودم را مثل چشمان تو ندیده ام !
قصه مینویسم ...
غصه میخوانم ...
چشمانم اشک میخواهند ...
باران میبینند !
نه ... کاغذ نمیخواهم
من که دو سه خط بیشتر آرزو ندارم ...
همینجا روی برف مینویسم !
حالا بعضی وقتها ...
به خدا هم که تکیه کنیم ...
آسمان ...
باز خواهد گریست ...
صدای قدم های تقدیر...
روی پیاده روی زندگی را میشنوم ...
انگار کمی اندوه به این دنیا مقروضم !!!