تبليغاتX
چهارشنبه ی خاکستری
 

به خوشگلی صحرا ...

گل های باران خورده یخ بسته اند ! 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 16:55 توسط ه.الف |

 

روخ من سخره شده ...

تا شاید آدم ها

به این بهانه که دلقکی دیده باشند

لبخندکی تحویلم دهند !

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 17:10 توسط ه.الف |

 

از عشق امید آن داشتم که لحظه ای 

به احترام بودن من

سکوت کند ...

 اما دریغ!

 

+ نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 18:31 توسط ه.الف |

 

قصه شده ایم

کنار چهارراه حادثه

آنجا که عشق سلاخی میکنند ...

+ نوشته شده در سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 18:49 توسط ه.الف |

 

روزها در هجمه ی هیاهوی آدمها

و شبها به حرمت چشمان بیدارت

ثانیه میشوند

و من اینجا گم میشوم

بی آنکه خدا را صدا کنم ...

+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 1:12 توسط ه.الف |

 

من امشب انگار روزهاست بریده ام

آری به آخر آیه های عاشقانه رسیده ام

من امشب به حرمت عشق پاک آدمها

خودم را مثل چشمان تو ندیده ام !

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 0:4 توسط ه.الف |

 

 

 قصه مینویسم ...

غصه میخوانم ...

چشمانم اشک میخواهند ...

باران میبینند !

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 0:42 توسط ه.الف |

 

نه ... کاغذ نمیخواهم

من که دو سه خط بیشتر آرزو ندارم ...

همینجا روی برف مینویسم !

+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 23:58 توسط ه.الف |

 

حالا بعضی وقتها ...

به خدا هم که تکیه کنیم ...

آسمان ...

باز خواهد گریست ...

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 0:27 توسط ه.الف |

 

 صدای قدم های تقدیر...

روی پیاده روی زندگی را میشنوم ...

انگار کمی اندوه به این دنیا مقروضم !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 0:37 توسط ه.الف |